ابلیس
part 114
اون فرد به محض دیدن دازای خواست فرار کنه اما دازای با یه شلیک از پا درش آورد و اون فرد روی زمین افتاد.
دازای ماسکش رو پایین زد و با دیدنش شوکه شد
_ امکان نداره...تو مردی...نه نه
عقب رفت و دستاشو رو سرش گذاشت
_ لوکا!!!!!!
لوکا از درد عرق کرده بود و با بی رحمی به دازای نگاه میکرد
" میخوای...منو بکشی؟ ولی ما به هدفمون رسیدیم...رئیس مرد...اون...عوضی مرد...میتونی منو بکشی "
سرگیجه شدید بهش حمله ور شد و حالا لوکا رو به تعداد بی شماری میدید اما اسلحه شو بالا آورد و به دستش شلیک کرد که با آخ بلندی پخش زمین شد و تند تند نفس میکشید با فریادی که از سر درد کشید همه محافظ های مافیا ریختن داخل اتاق...
.......................................................
پاکت دوم رو باز کرد و یه نخ سیگار برداشت و تا خواست روشنش کنه چویا با اخم سیگارش رو گرفت و گفت
+ کافیه...متوجه ای یه پاکت کشیدی؟
_ چویا تنهام بزار
+ فکرشم نکن...چرا هیچی نمیگی؟ اون پسره کیه؟
_ قاتل!
+ اینو که خودمونم میدونیم...تو باید به خودت بیای تو رئیس بعدی هستی...فردا همه جمع میشن تا تورو به عنوان رئیس رسمی معرفی کنن...دازای با توام بهم گوش میدی؟
دازای نگاه پوچ و کدرش رو به چویا داد و گفت
_ چویا بیخیالم شو...
چویا عصبی شد و سیلی محکم تو گوشش زد که سر دازای به یک طرف کج شد
+ به خودت بیا...رئیس مرد...فهمیدی؟ دیگه رئیسی وجود نداره اون اتاق حالا دیگه مال توعه...قاتل پیدا شد هدف مدیر روشنه اون پسره هنوز تو اون زیرزمین زنده ست میتونی ازش حرف بکشی و مدیرو پیدا کنی...اونم میکشی و همه چی تموم میشه لویی رو هم که داری طلاق میدی...دازای تو چه مرگته؟
قطره اشکی از چشمش به روی گونه اش غلتید و روی کفشش افتاد. نگاه غمگینش رو به چویا داد و گفت
_ چویا...اون لوکا بود!
چویا ساکت شد...با تعجب به دازای نگاه کرد
+ مگه نگفتی مرده؟
_ ولی خودش بود...چویا اون لوکا بود
چویا با دیدن اشکای دازای دلش پر از غم شد و سر دازای رو روی سینه اش گذاشت و بهش اجازه داد که راحت اشک بریزه...موهاشو نوازش کرد و رو موهاشو بوسید
_ من باید چیکار کنم...چویا من باید دوست خودمو دوباره بکشم...چویا کمکم کن من باید چیکار کنم!
با بغض و گریه صحبت میکرد و چویا بیشتر به خودش میفشردش
+ هیش! آروم باش...درست میشه با هم حلش میکنیم
_ من نمیتونم...دیگه بسه چویا من کم آوردم
حس پاهاشو از دست داد و روی زمین نشست که چویا هم همراهش نشست و اینبار دازای دستاشو دور چویا حلقه کرد و مثل پسر بچه ای که بغل مادرش گریه و زاری میکنه همونقدر معصوم شروع به هق هق کرد و چویا فقط نوازشش میکرد و به هق هق هاش گوش میکرد...دلش پر بود اونقدر زیاد که غرور و عظمتش رو نادیده گرفت و اجازه داد چویا در حالتی ببینتش که خودشم ازش شرمش میشد
مدتی همونطور گذشت و اونقدر گریه کرد تا از گریه همونجا تو بغل چویا به خواب رفت و چویا دستشو رو گونه هاش کشید و جای اشک هاشو پاک کرد و بوسه کوتاهی رو لپش کاشت
+ خوب بخوابی اوساموی من!
.......................................................
از خواب بیدار شد و چویا لبخندی زد و اجازه داد دازای صاف بشینه.
چشماش پف کرده بود و لب هاش خشک شده بود. دستی به چشماش کشید و با صدایی گرفته گفت
_ من...کی خوابم برد؟
+ مهم نیست...خوب خوابیدی؟
_ اوهوم
این ورژن زیادی بامزه و معصوم بود جوری که چویا نمیتونست نگاهشو از این دازای رو به روش بگیره
_ دوباره...بغلم میکنی؟
چویا از جاش بلند شد و دست دازای رو گرفت و کمکش کرد بلند شه...روی تخت نشست و به تاج تخت تکیه داد و دستاشو باز کرد
+ آغوش من برای تو بازه...همیشه!
دازای بی هیچ حرفی روی تخت رفت و دراز کشیدو چویا رو بغل کرد و مظلومانه گفت
_ چویا...میشه سرمو...ناز میکنی؟
چویا بهش خندید و انگشتاش رو لای موهاش برد و خودشم سرش رو روی سر دازای گذاشت
+ البته که میشه.
دازای لبخند کمرنگی زد و چشماشو رو هم گذاشت و دست چویا رو لای موهاش احساس کرد
_ چویا...رئیس مرده
+ بابتش ناراحتی؟
_ نه فقط...اون بود همیشه...اون بزرگم کرده من زیر دست اون بودم...من باهاش به اینجا رسیدمو وقتی یهو نباشه...یه احساس پوچی میکنم...هر چند خیلی اذیت کرد منو خیلی اذیت کرد چویا...من بدون رئیس هیچم!
+ متوجه ام...منم وقتی پدرم منو فروخت همچین حسی داشتم...یه حس پوچی
دازای سرشو بالا آورد و کنجکاو نگاهش کرد هر چند تو اون نگاه کنجکاو یه غم عمیقی بود.
_ تو هیچوقت راجب گذشته ات صحبت نکردی
+ آره چون ازش متنفرم
_ اگه میخوای میتونی دربارش حرف بزنی
سرشو دوباره پایین آورد و دوباره اجازه داد دست چویا لای موهاش حرکت کنه
+ خب من یه خانواده شاد داشتم...
____________________________________________________________
ادامه دارد...
اون فرد به محض دیدن دازای خواست فرار کنه اما دازای با یه شلیک از پا درش آورد و اون فرد روی زمین افتاد.
دازای ماسکش رو پایین زد و با دیدنش شوکه شد
_ امکان نداره...تو مردی...نه نه
عقب رفت و دستاشو رو سرش گذاشت
_ لوکا!!!!!!
لوکا از درد عرق کرده بود و با بی رحمی به دازای نگاه میکرد
" میخوای...منو بکشی؟ ولی ما به هدفمون رسیدیم...رئیس مرد...اون...عوضی مرد...میتونی منو بکشی "
سرگیجه شدید بهش حمله ور شد و حالا لوکا رو به تعداد بی شماری میدید اما اسلحه شو بالا آورد و به دستش شلیک کرد که با آخ بلندی پخش زمین شد و تند تند نفس میکشید با فریادی که از سر درد کشید همه محافظ های مافیا ریختن داخل اتاق...
.......................................................
پاکت دوم رو باز کرد و یه نخ سیگار برداشت و تا خواست روشنش کنه چویا با اخم سیگارش رو گرفت و گفت
+ کافیه...متوجه ای یه پاکت کشیدی؟
_ چویا تنهام بزار
+ فکرشم نکن...چرا هیچی نمیگی؟ اون پسره کیه؟
_ قاتل!
+ اینو که خودمونم میدونیم...تو باید به خودت بیای تو رئیس بعدی هستی...فردا همه جمع میشن تا تورو به عنوان رئیس رسمی معرفی کنن...دازای با توام بهم گوش میدی؟
دازای نگاه پوچ و کدرش رو به چویا داد و گفت
_ چویا بیخیالم شو...
چویا عصبی شد و سیلی محکم تو گوشش زد که سر دازای به یک طرف کج شد
+ به خودت بیا...رئیس مرد...فهمیدی؟ دیگه رئیسی وجود نداره اون اتاق حالا دیگه مال توعه...قاتل پیدا شد هدف مدیر روشنه اون پسره هنوز تو اون زیرزمین زنده ست میتونی ازش حرف بکشی و مدیرو پیدا کنی...اونم میکشی و همه چی تموم میشه لویی رو هم که داری طلاق میدی...دازای تو چه مرگته؟
قطره اشکی از چشمش به روی گونه اش غلتید و روی کفشش افتاد. نگاه غمگینش رو به چویا داد و گفت
_ چویا...اون لوکا بود!
چویا ساکت شد...با تعجب به دازای نگاه کرد
+ مگه نگفتی مرده؟
_ ولی خودش بود...چویا اون لوکا بود
چویا با دیدن اشکای دازای دلش پر از غم شد و سر دازای رو روی سینه اش گذاشت و بهش اجازه داد که راحت اشک بریزه...موهاشو نوازش کرد و رو موهاشو بوسید
_ من باید چیکار کنم...چویا من باید دوست خودمو دوباره بکشم...چویا کمکم کن من باید چیکار کنم!
با بغض و گریه صحبت میکرد و چویا بیشتر به خودش میفشردش
+ هیش! آروم باش...درست میشه با هم حلش میکنیم
_ من نمیتونم...دیگه بسه چویا من کم آوردم
حس پاهاشو از دست داد و روی زمین نشست که چویا هم همراهش نشست و اینبار دازای دستاشو دور چویا حلقه کرد و مثل پسر بچه ای که بغل مادرش گریه و زاری میکنه همونقدر معصوم شروع به هق هق کرد و چویا فقط نوازشش میکرد و به هق هق هاش گوش میکرد...دلش پر بود اونقدر زیاد که غرور و عظمتش رو نادیده گرفت و اجازه داد چویا در حالتی ببینتش که خودشم ازش شرمش میشد
مدتی همونطور گذشت و اونقدر گریه کرد تا از گریه همونجا تو بغل چویا به خواب رفت و چویا دستشو رو گونه هاش کشید و جای اشک هاشو پاک کرد و بوسه کوتاهی رو لپش کاشت
+ خوب بخوابی اوساموی من!
.......................................................
از خواب بیدار شد و چویا لبخندی زد و اجازه داد دازای صاف بشینه.
چشماش پف کرده بود و لب هاش خشک شده بود. دستی به چشماش کشید و با صدایی گرفته گفت
_ من...کی خوابم برد؟
+ مهم نیست...خوب خوابیدی؟
_ اوهوم
این ورژن زیادی بامزه و معصوم بود جوری که چویا نمیتونست نگاهشو از این دازای رو به روش بگیره
_ دوباره...بغلم میکنی؟
چویا از جاش بلند شد و دست دازای رو گرفت و کمکش کرد بلند شه...روی تخت نشست و به تاج تخت تکیه داد و دستاشو باز کرد
+ آغوش من برای تو بازه...همیشه!
دازای بی هیچ حرفی روی تخت رفت و دراز کشیدو چویا رو بغل کرد و مظلومانه گفت
_ چویا...میشه سرمو...ناز میکنی؟
چویا بهش خندید و انگشتاش رو لای موهاش برد و خودشم سرش رو روی سر دازای گذاشت
+ البته که میشه.
دازای لبخند کمرنگی زد و چشماشو رو هم گذاشت و دست چویا رو لای موهاش احساس کرد
_ چویا...رئیس مرده
+ بابتش ناراحتی؟
_ نه فقط...اون بود همیشه...اون بزرگم کرده من زیر دست اون بودم...من باهاش به اینجا رسیدمو وقتی یهو نباشه...یه احساس پوچی میکنم...هر چند خیلی اذیت کرد منو خیلی اذیت کرد چویا...من بدون رئیس هیچم!
+ متوجه ام...منم وقتی پدرم منو فروخت همچین حسی داشتم...یه حس پوچی
دازای سرشو بالا آورد و کنجکاو نگاهش کرد هر چند تو اون نگاه کنجکاو یه غم عمیقی بود.
_ تو هیچوقت راجب گذشته ات صحبت نکردی
+ آره چون ازش متنفرم
_ اگه میخوای میتونی دربارش حرف بزنی
سرشو دوباره پایین آورد و دوباره اجازه داد دست چویا لای موهاش حرکت کنه
+ خب من یه خانواده شاد داشتم...
____________________________________________________________
ادامه دارد...
- ۳.۳k
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط